تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم





















آنکه می گذشت ، روزی

به شیشه کوبید و گفت :

نسیم می گذرد ، تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن !

نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم

 زمان دیگر نیست.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:19 توسط مرجان| |

شاید

گاهی ویران کنم

برای عبور.

که بن بست

قانون برگشتن نیست.

..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 6:28 توسط مرجان| |

 

به نابودیم پناه داده ام

بس که

تا نئشگی احساسم

دود کردم تو را.

دیگر

ترکت می کنم....

ریشخند نزن!..

.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:13 توسط مرجان| |

چون

کوچه ایست

چسبیده به ما

دلتنگی!.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:8 توسط مرجان| |

بیا

نقطه های پایانم شو

در این

 هجوم جمله های بی ثمر

که گاهی

می هراسم از

احاطه های خط خطی..

.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:58 توسط مرجان| |

زندگی

جدال من با من

و

خدایی

که ما را

همانگونه که می خواهد

می رقصاند.

.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 6:57 توسط مرجان| |

گرچه

گاهی

پر می شوی از

نیمه های پنهان ،

ولی

چون مهتاب

باز هم زیبایی.

.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:34 توسط مرجان| |

بی اعتنا.. ، چرا ؟

وقتی

درونمان می تپد از معجزه ی خواستن .

چه اهمیتی ،

که چشمان تو چه رنگ باشد

و پوست من ..!

..

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:50 توسط مرجان| |

آنقدر

پری از حماقت خویش

که ندانستی ،

ردپای  خاکی ما

در کوره ی جهنمیت

سنگ خواهد شد.

.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:7 توسط مرجان| |

واهمه نمی کنم ،

بیا

به جنگلی که ساخته ام از احساسم .

یا در آن گم می شوی

یا به آتش می کشی.

.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:11 توسط مرجان| |

گناه این نبود

که من ،

نباید به خوردن سیبی

دعوت می کردم تو را .

گناه این بود

خدا به سن بلوغ نرسیده بود.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 11:37 توسط مرجان| |

دایره

می شوم

 و حبس

 خواهمت کرد.

اگر

 چون زمین ،

به جاذبه ی خویش

 ایمان بیاورم.

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:25 توسط مرجان| |

حتی اگر

مورچه ای باشم

پایت

برای له کردنم

کوچک است.

..

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 4:40 توسط مرجان| |

ریسمان من

دیگر ،

به میلم

گره نمی خورد..

آن قدر

که رشته های دروغین

در آن تنیده ای.

..

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:46 توسط مرجان| |

 

حجابم را به بندی می آویزم

و برهنه می شوم از مهملات

می خواهی ستیزه کنی ، بکن

من ،

 یک نسل طلبکارم.

..

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط مرجان| |

 

ما بزرگ بودیم و آزادی کوچک

کسی استوار نبود

همه حجم داشتیم

و ابعادمان

به هر سو

تلنگر می زد.

ما ،

رها بودیم از شتاب

زمان ساختیم و دربند شدیم.

نه پیچیده بودیم

نه رمزی داشتیم

پر بودیم از نقطه

و تفاهممان چیزی شبیه کوچه ها.

ما ،

نطفه های قدرتمند

فریادهای بلند می ساختیم و

دردهای مکعبی.

و گاهی

هجوم ،

ما را بهم می بافت.

ما ،

نه تقدس بودیم نه هرز

نه جمله بودیم نه حرف

درونمان ورقهای سفید بی خط.

بنگر !

من قلمی ندارم ، و نه تو.

براستی

چه کسی فکر مرا می خواند

جزء خودم ؟!.

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:59 توسط مرجان| |

کافیست !

هر چه در آسمان گشتی..

لطفا !

جایی فرود بیا

 به نام من.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:57 توسط مرجان| |

Photo preview image

 باورت میشود   مادربزرگ ! 

هنوزم از تو

 گلایه می کند مرگ

آنقدر که پربودی از حس زندگی.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:21 توسط مرجان| |

پدر ،

آنچه من آموختم نبود

پدر ،

 خود خود الفبا بود

....

 

بابا آب داد

بابا نان داد.

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:30 توسط مرجان| |

این است پیروزی تو ؟؟

خودت

خط پایان می کشی و

به تنهایی

از آن می گذری؟!

.

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط مرجان| |

دستان کشاورز

تنها

 معجزه ایست که می شناسم.

گندمزار را ببین!

حتی

خدا هم فرش طلایی ندارد.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط مرجان| |

روزی در حصار شیشه ایی زمانه زاده شدم

و بیاد ندارم چه کسی

از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

حال من اینم!

با انگشتانم

تارهای انسان می بافم

برای این خاک

و ایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود

من از خویش باران می سازم

و باد و آتش و خاک

که آیین من بود .

من اینم!

زنی بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوشم

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من

پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند

به هر سو به هر کجا

برای بودن

و قانون من اینست.

آری این منم!

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دورم

بی آنکه تصویر کنند نقش مرا

و بدانند که

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود

آسمان نیاز من بود

و این

تصویر من است.

آری این منم!

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد

بیمار گشته ام.

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

روزها گریستم و خندیدم

و چه دردی که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند و

مذهب آفریدند

و اعتراض من این بود.

پس بخوان و ببین

که این روح من است

اضطرابم

نبضم

و من واژه نیستم

نه علامت نه عدد نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگر

من یک انسانم

همین!.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:27 توسط مرجان| |

در کتابخانه ی زندگی

فقط

یک کتاب

 ناخواسته ی خواندنیست ،

.. پیری !.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:47 توسط مرجان| |

 

درخت ،

شاهکار

بی ادعایی خاک .

باران ،

فرود اعجاب انگیز ابر.

طوفان ،

جنون

خشم زده ی درون.

 

آری !

 

طبیعت ،

 سخنگوی

 صادق  پدیده هاست .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:11 توسط مرجان| |

زندگی

به اندازه ی

لی لی بازی من

جدی بود...

.

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط مرجان| |

نیایش آغاز سال..

 

تو را ای اهورا مزدا می ستایم

که آبها و گیاهان و روشنایی را آفریدی.. کل جهان و همه ی داده ها را نیک آفریدی.

می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیشی که با وجدان نیک در برابر بدی ها بر می خیزند.

می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با منش پاک زندگی می کنند و سود می رسانند.

همان شود که آرزو داریم ، دیر زیویم ، درست زیویم ، شاد زیویم ، تا زیویم به کامه زیویم .

گیتی مان بد به کامه تن ، مینومان باد به کامه روان ،همازور بیم ...

..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:51 توسط مرجان| |

تو

 ای کوچه ی دلخواه من ،

نمی خواستم

 فقط از تو بگذرم..

گناه تو نیست  ، می دانم !

خانه ای 

 برای ماندنم  نداشتی.

.

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 4:56 توسط مرجان| |

بهار

یعنی

اعتماد

به زیستنی دوباره.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 5:56 توسط مرجان| |

هنر ما چه بود

در این نقش دایره ای متروک ؟!

 

جزء

مخمصه های رنگینی که ساختیم برای هم

کدام روزنه ی روشنی

ما را جواب می دهد؟!

..

 

براستی !

این همه زمانٍ صرف شده

برای تجربه های از جنس پر ابهام

کمی گران نیست؟!

 

آری ،

زندگی جنگی دروغین است

سیاست مرموزانه ی آفرینش..

 ..

باور نمی کنی؟

خودت را رها کن از تداوم ،

 

ببین!

هر گونه که می رویی محکومی.

 

آیا

تعلق ما

چیزی شبیه در خاک خفتن نیست؟!

..

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:57 توسط مرجان| |

گمان مبر !

رفته ایی و از دست دادمت

..

آن قدر

 خواب می بینم

تا که تعبیر شوی.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:13 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin